حال من دست خودم نيست ديگه آروم نمي گيرم
دلم از كسي گرفته كه مي خوام براش بميرم
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن
پاي دنياي تو موندن مثل عاشقاي عالم
تا منو ببخشي آخر تا دلت بسوزه كم كم
مثل آينه روبرومه قصه ي با تو بودنه من
دارم از دست تو ميرم عاشقي كن منو نشكن!
عمری گذشت وعشق به ما اعتنا نکرد
آن سنگدل چه شد که به قولش وفا نکرد
مرا اينگونه باور كن
كمي تنها، كمي بيكس، كمي از يادها رفته
خدا هم ترك ما كرده،
خدا ديگر كجا رفته ؟
نميدانم مرا آيا گناهي هست ؟
كه شايد به جرم آن، غريبي و جدايي هست
مرا اينگونه باور كن
شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگین خاک
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک
ناگهان از جای می خیزد نسیم
شاد می رقصد میان خاکسار
گفتگویی نرم می لغزد به گوش
هان بهار…
آری بهار...
ايستاده ام با قامتي غروبين.در انتظار رسيدن رفتن تو.مانده ام حيران در
چگونه گذراندن فصل غربت تو.ميروي و من به ظاهر مانده ام اما دلم با تو
راهي شد.شايد كمي از احساس غربتم بكاهد و يا كمي از غربت لحظه
هايم كم كند.ميايي ميدانم از چشمانت از نگاهت مي خواندم با آهنگي پر
اميد. كاش ميشد دستهايم را پر از معناي نگاهت ميكردم و بر گردنت مي
انداختم تا اين احساس براي هميشه در تو بماند،تا هميشه به خاطر داشته
باشي هيچگاه چشمانت را براي كسي كه معناي نگاهت را نمي فهمد
گريان نكني و يا احساست را براي كسي كه معناي وجودت را نمي بيند
آشكار نكني،كاش ميشد تو را غرق زيبايي هايم كنم تا از شوق درونت
براي رفتن كم كند و يا كمي بر التهاب لحظه هاي تنهايي نواري از آرامش
درونم را بپوشانم،تا شايد آسان كند گذراندن فصل بي تو بودن را...
با يه شكلات شروع شد ، من يه شكلات گذاشتم تو دستش ، اونم يه شكلات گذاشت تو دست من ، من بچه بودم ، اونم بچه بود ، سرمو بالا كردم ، سرشو بالا كرد ، ديد كه منو ميشناسه ، خنديدم ، گفت: دوستيم ؟ گفتم: دوسته دوست ، گفت: تا كجا ؟ گفتم: دوستي كه تا نداره ، گفت: تا مرگ ، خنديدمو گفتم: من كه گفتم تا نداره ، گفت باشه ، تا پس از مرگ ، گفتم: نه نه نه نه تا نداره ، گفت: قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن ، يعني زندگي پس از مرگ ، بازم با هم دوستيم تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشه منو تو با هم دوستيم. خنديدم و گفتم: تو براش تا هر كجا كه دلت ميخواد يه تا بزار، اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا ، اما من اصلا براش تا نمي زارم ، نگام كرد ، نگاش كردم ، باور نمي كرد ، ميدونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه ، دوستيه بدون تا رو نمي فهميد...
تو این پست خواستم یه کم از خودم بگم :
21 سال و چند روزی میشه که چشمام رو به این دنیای خاکی باز شده..و دفتری از خاطره های خوب
و بد دارم که تو هر ورقش اشتباهات و عبرتهایی هست که سعی کردم ازشون درس بگیرم..
عمر من کوهی عظیمی از ثانیه هاست ..
مدام ثانیه ها رو میبینم که از روبروم میگذره و پشت خیابونی گنگ گم میشن....
ساکن : یه گوشه از زمین خدا
تا هستم عاشق زندگی هستم...
عاشق دوست داشتن...
عاشق سکوت و تنهایی....
گاهی در زندگی احساس تنهایی می کنم ولی هرگز دل به کسی ندادم !
در آبگیر قلبم جنب و جوش هست ولی فعلا کسی به اون راه پیدا نکرده !
زنده بودن رو برای زندگی کردن دوست دارم نه زندگی رو برای زنده بودن !.....
و عشق اولین و آخرین حرف منه !
یاد گرفتم که قبل از هر سلامی خودم رو برای خداحافظی آماده کنم...
همیشه سعی کردم که حرمت زندگی رو داشته باشم و خوبترینها رو الگوی خودم قرار بدم...
از دروغ و دورویی متنفرم !
به چیزی که دارم قانع هستم و رویا پرداز نیستم.....
سعی کردم همیشه منطقی برخورد کنم..اما همیشه هم موفق نبودم !..
خیلی وقتا دلم واسه خودم تنگ میشه و برای خودم گریه می کنم !
خیلی وقتا دلم واسه خودم میسوزه و دست نوازش به سر کودک یتیم دلم می کشم !
گاهی وقتا دلم دور از چشم خدا کفر میگه و یه وقتایی دزدانه به دلی خیره میشه...
گاهی دلم محوترین لبخندها رو میزنه و گاهی با آرامترین نگاه میشکنه....
و گاهی که از همه فرار می کنم تنهاترین همنشین تنهاییم میشه !...
و خلاصه این منم...
روزگاری شده است،
اخبار کذب
از خبر گزاری های کاذب
اشتغال کاذب
وعده های کاذب
سیاستمداران کاذب
تبلیغات کاذب...
کلافه می شوم و به خانه ی کوچکم پناه می برم،
و تنم را به دست های نرم تختم می سپارم،
به سقف خیره می شوم
و از خودم می پرسم:
در روزگاری که حتی سقف هایش هم کاذبند،
چگونه از تو انتظار صداقت داشتم!؟

اشخاصی كه به اجبار می كوشند جالب باشند بیشترازهمه نفرت انگیز می شوند.
بدترین و خطرناکترین کلمات این است:" همه این جورند "
در گفتن عیب کسی شتاب مکن شاید خدایش بخشیده باشد.
جملات و شوخی های ركیك نه تنها با مزه نیستند بلكه اقایی را از مردان و خانمی را از زنان می گیرد.
هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است.
اگر حرف زدن رو بلد نیستی...حرف نزدن رو یاد بگیر.
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشتن.
هیچ وقت احساست رو نثار یک آدم خود خواه نکن،آدم خود خواه از شکستن قلب دیگران هراسی نداره.چون تنها چیزی که تو لغت نامه ی محدود ذهنش تعریف شده خودش و خودش.
اگر مردم به خود می اندیشیدند، کمتر حرف می زدند.

خدایا تاپاكم نكردی خاكم نكن