آرزوهایمان که سوخت
دانستیم باران چقدر بی بهانه می بارد
وتقویم های تازه همیشه
روزهای کهنه را تکرار می کنند ...
آرزوها چه نارسیده چیده می شوند و
واژه ها چه بی جوانه و بی ریشه می خشکند
روزگاری است که دلم چشم به راه کسی است...

بيشتر از آنكه تصور كني خيانت ديده ام و بيشتر از آنكه باور كني قلبم رو شكسته اند
اما تو نه خيانت كردي و نه قلبمو رو شكستي
تو جيگرم رو آتيش زدي
زبانم مي گويد زبانم مي گويد
به اميدي كه روزگارت سياهتر از پر كلاغ ، تيره تر از غرور و غمگين تر از دم جدايي باشد
اما دلم مي گويد
به اميد روزي كه آشيانت بالاتر از آشيانه ي حباب
چشم انداز نگاهت زيباتر از بهشت و لبانت لبخند و صد هزار پري كنيزت باشند
تو كه تازه رسيدي از گرد راه
تو كه تازه به دل ما رسيدي
تو چه جوري ما رو ديوونه ديدي ، تو چه جور نقشه برام كشيدي
عمرييه كه عاشق خداييه اين دل ما ، آخر خطه و باز فداييه اين دل ما
تو يكي بيا و از پشت ديگه خنجرش نزن
ذوالفقار عشقتو تو يكي بر سرش نزن
دل ما رو تو ديگه در به در اين در و اون درش نكن
گل ما ،رو به خزونه تو با عشقت ديگه پرپرش نكن
بيچاره خوش باور و ساده و پاكه دل ما ، واسه يك ذره وفا عمرييه هلاكه دل ما
بيا با ما تو يكي از ته دل ياربشو ، راس راسي بيا با ما عمري گرفتار بشو
تو كه تازه رسيدي از گرد راه
تو كه تازه به دل ما رسيدي
تو چه جور ما رو ديوونه ديدي ،تو چه جور نقشه برام كشيدي
نكنه هوس گريبون دلتو بگيره
نكنه اشك ما رو تو هم بخواي در بياري ،نكنه حوصلمونو تو بخواي سر بياري
ما ديگه حوصله ي حرفاي پوچو ندارم
ما ديگه خسته شديم طاقت كوچو نداريم
سربه سرم بزار ولي سر به سر دلم نزار
يه باري از دوشم بگير
مشكل رو مشكلم نزار
نكنه اشك ما رو تو هم مي خواي در بياري
نكنه حوصلمونو تو بخواي سر بياري
ما ديگه حوصله ي حرفاي پوچو نداريم ، ما ديگه خسته شديم طاقت كوچو نداري
بيا با ما از ته دل يار بشو ،راس راسي بيا با ما عمري گرفتار بشو
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
وتو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...

دلم امشب پر از درد است
زمین و آسمان یخ بسته و سرد است
و من اندیشناک روزهای رفته ی دورم
ومن اندیشناک آهوان یاد در صحرای پندارم
و من اندیشناک لحظه های خالی از شورم
دلم میگیرد ای همدم
و من در غربتی مغموم
تمام یادهای کهنه را در قلب خود یکبار دیگر زنده می بینم
دلم امشب پراز درد است
درآغوش بخاری شعله می رقصد
میان برگهای کاج بادی سرد میپیچد
به روی گونه ی من اشک حسرت خسته می ریزد
بسان عابری وا مانده از یاران
تو گوئی زندگی یکپارچه یخ بسته و سرد است
کنون ای رفته از یاد تو شادیها
نمی دانی صدای خنده از ایوان ما هرگز نمی آید؟
نمیدانی که شادی در دل ما یک زمان هرگز نمیاید؟
نمی دانی که دنیا جای ماها نیست؟
نمی دانی که من در قلب خود آرام می میرم؟
نمیدانی که من از سال پیشین قرنها پیرم؟
کنون ای آیت اندوه های ممتد و پیگیر
کنون ای آیت معصوم صدها گریه ی شبگیر
مرا از یاد خود مگذار
که در این غربت مغموم
که در هر لحظه و ساعت
تو را در یاد خواهم داشت
تو را ای خسته ی مغموم

نميدوني چقد كمه
فرصت پروانه شدن
شعله زدن به رسم شب
لذت ديونه شدن
من اون قلندر شبم
شعله نمي سوزه تنم
قربوني وصال تو
پوست نجيب پيرهنم
طعنه نزن به گريه هام
اشكهاي تازه تر ميخوام
رسم وفا نيست كه منو
جا بزاري تو غصه ها
تنها صداي پاي تو
حرمت خونه ي منه
كاشكي بدوني خواستنت
به قيمت خون منه
تو ساعت نگاه تو
لحظه به لحظه جون ميدم
مي ميرمو خاك تنو
به دست آسمون ميدم
داد ميزنم تو كوچه ها
زندگي سهم عاشقاست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خداست

كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند
تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند
سادگي ، مهر وصفا قانون انسان بودن است
كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند
اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب
كاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند
گاهي از غم مي شود ويران دلم ، اي كاش
بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند

خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

مي توان با يك گليم كهنه هم روز را شب ، شب را روز كرد
مي توان با هيچ ساخت
مي توان صد بار مهرباني را خدا را عشق را
با لبي خندان تر از يك شاخه گل تقسيم كرد
همچون چشمه اي پاك و زلال مي توان بي رنگ بود
مي توان در فكر باغ وعشق بود
عاشق گلدشت بود مي توان اين جمله را در دفتر فردا نوشت :
خوبي از هر چيز ديگر بهتر است